|
خسته و کسل به نظر می رسید.از یک نواختی و بیکاری بی حوصله بود.نگاهی به عروسک هایش کرد ناگهان از بین عروسک ها چشمش به من افتاد گویا مجذوب ساده گیم شده بود.آرام و خسته به سویم آمد مرا در بر گرفت و مشغول بازی شد به این سو و آن سویم برد.بی خیال از عاقبت شومی که در انتظارم بود.شادان و خوشحال در این بازی با او همراه شدم گویا سالیان درازی است که این آشنای غریب را می شناختم شاید هم گول سادگیش را خورده بودم.آهسته دستانم را گرفت و مرا مانند پرنده ای سبک بال تا اعماق آسمان ها برد جایی که زیباتر از سرزمین آرزوها بود.احساس عجیبی داشتم.حس می کردم به همه چیز رسیده ام و دیگر هیچ آرزویی ندارم.قشنگ ترین لحظات زندگیم را می گذراندم که ناگهان همه جا تاریک شد.سکوتی وحشتناک سر تا سر وجودم را فرا گرفت.نمی توانستم حرکت کنم.لرزش عمیقی از درون حس می کردم دیگر از او که لحظاتی پیش دستم را گرفته بود و مرا به این سو و آن سو می برد خبری نبود.به شدت ترسیده بودم اما ناگهان با شنیدن صدای پاهایش لحظه ای آرام گرفتم.او را دیدم که به سویم می آمد خوشحال دم خواستم به سویش بدوم و از این که مرا ترک کرده بود شکایت کنم اما نتوانستم.احساس کردم که به چیزی بسته شده ام.قدرت حرکت نداشتم.به نزدیکم آمد و لبخندی زد و نقابش را برداشت و قهقهه ای سر داد.از ترس فریاد زدم.او که تا لحظه ای پیش با چهره ی معصومش به من لبخند می زد حالا با صورتی ترسناک و تمسخر به من می خندید. با تردید پرسیدم:اینجا کجاست؟ در حالی که قهقهه می زد گفت: زندان! زندان عشق... گفتم: زندان عشق؟! گفت:آری و تو هم اسیری...اسیر زندان عشق معنی حرفش را نمی فهمیدم! دوباره پرسیدم:تو کیستی؟! گفت:سرنوشت! گفتم با من چه می کنی؟! لبخندی زد و زیر لب گفت: کمی بازی... به فکر فرو رفتم .حرفهایش را درست درک نمی کردم :سرنوشت... بازی...اسیر...زندان عشق...! به راستی این ها چه مفهومی دارند؟! در حالی که با افکارم کلنجار می رفتم دوباره صدای پاهایش را شنیدم سرم را بلند کردم او را دیدم که دور می شد.فریاد زدم:برای آزادیم کی بر می گردی؟ به آرامی بر گشت و با افسوس نگاهم کرد و گفت: اسارت زندان عشق آزادی ندارد!!! آیا درست می شنیدم و آزادی برایم دست نیافتنی بود؟! آیا من به زندان عشق افتاده بودم؟! من که تا دیروز معنی این کلمه ی نا مفهوم را درک نمی کردم امروز چگونه با یک بازی کوچک و ساده اسیرش شده بودم؟! چگونه این بازی کوچک توانسته بود آرام آرام مرا به اسارت بکشاند آن هم اسارتی که هیچ وقت آزادی به همراه نخواهد داشت؟! + نوشته شده در 87/07/22 14:51 توسط مریم |
+ نوشته شده در 87/07/11 11:58 توسط مریم |
+ نوشته شده در 87/07/05 13:41 توسط مریم |
آدمک آخر دنیاست بخند + نوشته شده در 87/07/02 18:14 توسط مریم |
|