|
من امشب دارم میرم فکر نکنم دیگه همدیگه رو ببینیم به خاطر تمام بدی هام منو ببخش ( از طرف پاییز ) عمرتون ۱۰۰ شبِ یلدا دلتون قد یه دریا توی این شبای سرما یادتون همیشه با ما یلداتون مبارک دوستای گلم نوشته شده توسط: مریم + نوشته شده در 87/09/30 23:58 توسط مریم |
الاهی میدونین چرا این نی نی خوشگل و با نمک موهاش و مژه هاش این رنگیه ؟ آخه چون تو ملانین خونش رنگدانه وجود نداره نازی ببینین چه قدر با نمکه فکرکنم وجود نداشتن رنگدانه تو ملانین خون به دلیل مشکلات ژنتیکی باشه و توی ژن بابایی و مامانی این نی نی خوشگله یه مشکلی وجود داشته که به دلیل وراثت به این نی نی نازنین منتقل شده. نوشته شده توسط:مریم + نوشته شده در 87/09/24 15:41 توسط مریم |
اگه یه روز دل مهربونت لرزید به یاد ما هم دستی به آسمون بلند کن شاید خدا به حرمت نفس فرشته زمینیش گوشه چشمی هم به ما بندازه! نوشته شده توسط:مریم + نوشته شده در 87/09/19 16:16 توسط مریم |
خدای خوب و مهربون امروز برادری من ( انوشیروان) چی گفت؟؟؟!!! ذهنم مشغوله من دیگه هیچ امیدی برام نمونده . فقط تو رو دارم . فقط تو منو می فهمی و به درد و دلهای من گوش می دی اگه تو هم قهری پس من ......؟؟!! پس من باید برم بمیرم چون بهترین دوستم با من قهر کرده و حتی حاضر نیست اسم منو بیاره!!! باشه! با من قهر باش و دیگه اسم منو نیار. ولی آدم عاشق با دیدن بی مهری و بی توجهی از معشوقش دست نمی کشه و ازش ناراحت نمی شه . من عاشقتم و هیچ جوری نمی تونی منو از خودت دور کنی !!! حالا هر طور مایلی با من رفتار کن . دوستم نداشته باش ... دعاهام رو مستجاب نکن ... بهم توجه نکن ... بدترین بلا ها رو هم سرم بیار.... من دیگه ازت دور نمی شم ..... دوستت دارم دوست خوبم. نوشته شده توسط:مریم + نوشته شده در 87/09/16 15:55 توسط مریم |
خدایا! من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ! من چون تویی دارم و تو چون خود نداری!!!
لحظه سرخ نیایش دارم از خدا یه خواهش بر سر دل های سوخته بکشه دست نوازش. خدا جونم قربون بزرگی و عظمت و بخششت دلم می خواد باهات حرف بزنم نمی دونم از چی فقط می خوام حرف بزنم احساس می کنم یه مدتیه ازت دور شدم دیگه اون مریم سابق نیستم نمی دونم چرا؟ هر چی فکر می کنم دلیلش رو پیدا نمی کنم . احساس می کنم اون بنده ی خوبی که برات بودم نیستم احساس می کنم دارم اعتقادم رو از دست می دم خدا جونم چرا این جوری شد؟! من دارم با خودم چی کار می کنم ؟! تو داری می بینی که چه بلایی داره سرم می آد پس چرا دستم رو نمی گیری و منو نجاتم نمی دی حالا که فهمیدم دارم اشتباه می کنم دارم ازت دور می شم کمکم کن . بذار دوباره برگردم به سمت تو . وقتی ازت دور می شم می ترسم. حس بدی پیدا می کنم . خدا جونم دستم رو بگیر . تنهام نذار. بهت احتیاج دارم. خودت گفتی بنده هات رو دوست داری . خودت گفتی اگه بنده من بدونه که چه قدر دوسش دارم هیچ وقت ازم دور نمی شه. تو گفتی: باز آ باز آ هر آنکه هستی باز آ گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ. خدا جونم من بنده گناهکارتم شاید بیشتر از صد بار توبه شکستم . همش توبه می کردم و باز می شکستم خدا جونم اشتباه کردم . نفهمیدم . نمی خوام از عشق و دوست داشتنت دور باشم . می خوام با من باشی . همه جا و همیشه . پس دستم رو بگیر و نا امیدم نکن . بذار تا وقتی که جون تو بدنمه و تو این دنیای فانی دارم زندگی می کنم به یاد تو باشم با تو باشم . هیچ وقت منو از خودت دور نکن هر وقت دارم خطایی می کنم حالیم کن . بهم بفهمون که باز دارم توی دوستیمون خطا می کنم و راه کج می رم . خدا جونم تو که می دونی تو همیشه بهترین دوست منی ولی من چی؟ به اسمت قسم شرمنده ام خیلی زیاد دوست خوبم . همیشه منم که این رابطه قشنگ و خراب می کنم و همیشه تویی که صبوری می کنی و بازم با منی و دوستم داری .خدا جونم کمک می خوام ازت . می دونم گاهی اوقات که نه بیشتر اوقات فراموشت کردم ولی تو همیشه نگات دنبال من بود و فراموشم نکردی . این دوست بی وفات رو ببخش . می خوام همه ی این سالها رو جبران کنم . خدا جونم هنوزم با من دوستی ؟؟؟ عاشقتم خدا جونم خیلی خیلی دوست دارم . منو ببخش دوست خوبم باشه؟؟؟ کاشکی هنوزم دوستم داشته باشی و با من دوست باشی. نوشته شده توسط:مریم + نوشته شده در 87/09/15 12:55 توسط مریم |
سلام
امروز یه هو حال و هوای مدرسه به سرم افتاد و یاد دبیرستان افتادم به قول خودش : رفتی و این دیوونه گیر گِل مردابته اتاق تنهایی یام تشنه آب غوره هاته – میز توالت خونه خالی از شوره هاته یادته کلید می کردی که صداتو بشنفم – هی می گفتی بی هنر نمیذاری که بشکفم تا صداتو ول می کردی تو کوچه عشق من – هر دفعه هفت هشت تا بلبل ایست قلبی می شدن حالا که صدات حالم رو نمی گیره کسلم چشای آهو نبود پیش نگاهت عددی یادش به خیر!!! نوشته شده توسط:مریم + نوشته شده در 87/09/12 15:56 توسط مریم |
از تیتری که گذاشتم تعجب نکنین خیلی دلم گرفتست نوشته شده توسط: مریم + نوشته شده در 87/09/08 14:46 توسط مریم |
سلام
وای خیلی وقته که آپ نمی کنم خیلی بد شد اگه بدونین تو این مدت چی کشیدم تحقیق داشتم کلی گشتم تا تونستم مطلب مورد نظرم رو پیدا کنم بعد اومدم بچه خوبی شدم و نشستم کل تحقیقم رو خودم تایپ کردم اگه بدونین بعدش چی شده بود کمر درد و گردن درد گرفتم و نتونستم یه مدتی از جام تکون بخورم واسه همین هم نتونستم بیام تا آپ کنم بعدش یه سرمایی خوردم که تا حالا تو عمرم از این سرماها نخورده بودم صدام گرفته بود و تا دو روز نمیتونستم با کسی حرف بزنم اصلا نمی تونستم منظورم رو به دیگران بفهمونم وای خدا جونم چه قدر سخته که آدم نتونه حرف بزنه خدا رو شکر میکنم که لااقل توان حرف زدن رو دارم خلاصه این که تو این مدت کلی بلا سرم اومد و انقدر آمپول زدم سر کلاس امار توصیفی بودم ۴ شنبه همش استاد ازم سوال میپرسید چون صدام در نمی اومد نمی تونستم جواب بدم ولی اشکالی نداره چون الان حالم خوب شده و می خوام این جلسه جبران کنم نوشته شده توسط:مریم + نوشته شده در 87/09/01 13:59 توسط مریم |
|