|
کمر بسته ام که در کنار تو ناملایمات زندگی را با نوشداروی صبر پشت سر نهم اسیرم کن! زنجیر بر احساسات پاکم بزن. همچنان دیوار بلند فاصله را میانمان حفظ کن در برهوت بیگانه ای آواره ام کن که با سرزمین خوشبختی فرسنگها فاصله دارد و هر آنچه می خواهی کن اما- مخواه که گناه نکرده را گردن نهم به سکوت آزار دهنده ات ادامه نده و یک لحظه هم مهربانیت را از من دریغ نکن که تحمل بی مهری تو در من نیست. مگذار وقتی که در دریای مواج چشمانت شناورم با کوه بلند تردید مواجه شوم + نوشته شده در 87/11/28 10:14 توسط مریم |
زنگ زدم مطب دکتر؟ برای مامان یه وقت گرفتم قرار شد ساعت 7:30 باشیم مطب. من و مامان 7:15 رسیدیم. رفتم پیش منشی تا ویزیت رو پرداخت کنم و پرسیدم کی نوبت ما می شه؟ گفت: دکتر هنوز نیومده و فعلا باید منتظر بشینیم . مطب خیلی شلوغ بود . به گمونم دکتر جراحی داشت و بیمارستان بود به همین خاطر نتونست سر وقت بیاد مطب. 7:45 بود که دکتر اومد و 3 یا 4 نفری رو ویزیت کرد و از بیمارستان تماس گرفتن و گفتن که یه تصادفی دارن و حالش وخیمه و دکتر باید بره بیمارستان . دکتر رفت و بعد نیم ساعت بر گشت تعجب کردم که چه طور در عرض نیم ساعت اونم تو اون ساعت و با این همه ترافیکی که تو اون روز بارونی بود تونست بره و برگرده و بیمارش رو معاینه کنه !!! حدودا" ساعت 9 بود که وقت ما شد و رفتیم داخل. دکتر داشت مامان رو معاینه می کرد که یکی از همراه های اون بیمار که تو بیمارستان بود اومد مطب. گویا دکتر وقتی میره بیمارستان و می بینه بالا سر مریض همراهی نیست بدون این که بخواد کاری کنه به پرستار ها می گه که از بیمار عکس بگیرن و بفرستن مطب تا اون ببینه! اون بیمار ها که تصادف کرده بودن پدر و بچه بودن و بچه حدودا" 12 ساله بوده .همراه بیمار عکس رو داد به دکتر ببینه و دکتر با خونسردی کامل و بدون این که حتی به عکس ها نگاهی بندازه گفت :بیمارتون تا کمتر از 1 ساعت دیگه تموم میکنه!گفت: چون دیدم همراهی نداره منم معاینه نکردم و اومدم مطب! خدایا چی میشنیدم؟! به همین راحتی؟!دکتر گفته بود که مغزش آسیب دیده و خونریزی کرده و خیلی دوام نمیارن آخه آقای دکتر ؟ مگه تو وجدان نداری؟ مگه احساس نداری؟ مگه تو سوگند یاد نکردی که به مریض ها کمک کنی و هر کمکی که از دستت بر میاد از بیمارات دریغ نکنی؟! به همین راحتی تونستی همه چیز رو به شوخی بگیری و با دست خودت جون 2 تا آدم رو بگیری؟ الهی که خیر نبینی انقدر شکمت پره و تو جیبت پول داری و بی نیازی که به مردم بدبخت و بی نوا کاری نداری و بهشون فکر نمی کنی و برات مهم نیست که براشون چه اتفاقی می افته من اگه جای همراه اون مریض بودم تو همون مطب یقه دکتره رو می گرفتم آخه یعنی چی که چون همراهی نداشت منم اومدم .تو رو چه به همراهاش .تو دکتری وظیفت رو انجام بده خدای من ! واقعا اون لیاقت دکتر شدن رو داشت ؟! تو این دوره و زمونه واسه ما آدم ها چه اتفاقی داره می افته؟ چه بلایی داره سرمون میاد ؟ چرا انقدر بی عاطفه و بی وجدان شدن مردم؟ + نوشته شده در 87/11/26 8:30 توسط مریم |
سلام
دست بزنین شادی کنین امروز تولد سپیده جونمه هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا سپیده نازنینم تولدت مبارک امیدوارم ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ ساله بشی همیشه سلامت و سر بلند باشی گلم مهم نیست چند بهار زندگی کنی مهم اینه که یه لحظه ی زندگی رو بهاری کنی تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمع ها رو فوت کن تا ۱۰۰ سال زنده باشی اینم از وب سپیده جونم http://www.s-aramesh.blogfa.com/ برین بهش سر بزنین تولدش رو بهش تبریک بگین + نوشته شده در 87/11/23 10:46 توسط مریم |
سلام
صدای خیلی چیزا از بیرون میاد صدای فریاد مردم که داد میزنن و می گن الله اکبر یاد درس (روز خوب پیروزی) افتادم دقیقا یادم نیست سال چندم دبستان بود؟؟؟! دلم آب شد دلم می خواست برم بیرون ببینم تو شهر چه خبره اما سرما خوردم افتضاح تو خونه افتادم و از جامم نمی تونم تکون بخورم تب دارم می شه به قول مادر جون وقتی آدم تو قوطی کبریت (آپارتمان ) زندگی میکنه دلش می گیره راست میگه کاش حیاط بزرگی داشتیم و می تونستیم همه بریم تو حیاط و از این چیزا چیه که پرتاب می کنن تو هوا اسمش رو بلد نیستم های قبل که حالم خوب بود نمی رفتم بیرون از خونه راستش از این کارا خوشم نمیاد اما همین که امسال مریض شدم و افتادم تو خونه یه هو دلم هوای رفتن و کرد سی امین سالگرد پیروزی انقلاب مبارک + نوشته شده در 87/11/21 21:25 توسط مریم |
خدایا به من توان این را بده که خود را تغییر بدهم اگر توان آن را ندارم به من قدرت سازگاری بده سلام به همه ی دوستای گلم آخی! حال و هوام عوض می شه وقتی پا به این جا می ذارم دلم برای همتون تنگ شده بود گفته بودم که طاقت دوری از این جا رو ندارم و خیلی زود برمی گردم مرسی از همتون که تو این مدت من و فراموش نکردین و برام کامنت گذاشتین که همش حاکی از لطف و دوستیتون بود هیچ وقت نمی تونم از این دنیا جدا شم چون کلی توش دوستای خوب دارم که دل کندن ازشون غیر ممکنه خلاصه توی این مدت خیلی به من خوش نگذشته بود دلیل رفتنم رو که بهتون گفته بودم راستش رو بخواین نتونستم مشکلم رو حل کنم اما به خلوت و تنهایی احتیاج داشتم تونستم به خودم بقبولونم که همین که هست شاید خدا توش مصلحتی قرار داده و خودم هم بد جوری توش موندم که چه خوب به من صبر و تحمل داده می گن که خدا هر گرفتاری که واسه بنده هاش به وجود میاره براش یه صبر و تحمل هم قرار می ده فکر کنم که خدا خیلی دوستم داشته با وجود این که همیچین مشکلی رو زیر پام گذاشت یه صبر عجیبی به من داده با این که مشکلم حل نشده اما شکرش هزاران بار شکرش که به من نعمت بزرگی مثل صبر رو عطا کرده این جمله رو دقیقا یادم نیست که از کی شنیدم اما چه خوب گفته: خدا آدم ها رو تا جایی می کشونه بالا تا جایی بهشون مقام و عزت و احترام می ده که طرفش لیاقت و از همه مهم تر ظرفیت داشته باشه خدا نیاره اون روز رو که طرف ظرفیت نداشته باشه و احساس کنه داره رو آسمون ها راه می ره خدا آنچنان می کوبوندش به زمین که خودش هم نفهمه چه جوری از عرش آسمون یهو خورد زمین این حرف برام ثابت شده خودم با چشمای خودم دیدیم که برای خیلی از اطرافیان و آشناهامون این اتفاق افتاده اما همیشه شاکر خدا هستم که به من علاوه بر چیز هایی که میده ظرفیت هم میده که از همه چیزهایی که به من میده مهم تره مطمئنا" منم می تونستم جز آدم های بی ظرفیت باشم که خدا رو شکر نیستم چون دوست ندارم کسی از من متنفر بشه دلم می خواد همش همونی باشم که هستم می خوام همه منو با اون چیزی که هستم دوستم داشته باشن نمی خواد ازچیزی که هستم نکمتر باشم نه بیشتر می خوام خودم باشم خود خودم همون مریم که همیشه به همه مهربونی میکنه اما کمتر کسی جوابش رو با مهربونی میده همونی که همیشه دلش برای همه میسوزه اما کمتر کسی هستن که بهش توجه کنن همون مریمی که با لبخنده دیگران لباش پر از خنده می شه و با دیدن غم دیگران تو دلش کلی غم و غصه می شینه نمی خوام از خودم تعریف کنم اما به خدا تو این مدت همون چیزی که هستم رو نشون دادم هیچ وقت دلم نخواست و نمی خواد که خودم رو بهترین در برابر دیگران نشون بدم در صورتی که نیستم من همینی هستم که از رو حرفام از رو نوشته هام معلومه فکر کنم وقتی خودم می نویسم از دل نوشته هام از غم هام از شادی هام بهتر بتونید منو بشناسید نمی دونم شاید هر کدومتون تو این 6 ماه یه تصویری از من دارید و مسلما" همه باهم فرق داره هیچ وقت کسی رو که به من بدی می کنه رو ازش شکایت نکردم و به قول معروف نفرینش نکردم آخه این کار تو ذاتم نیست پدر و مادرم منو این جوری تربیت نکردن که بخوام این کار رو بکنم خدا که هست داره می بینه که من درحق دیگران چه کاری می کنم و دیگران چه کاری در حق من ! پس از همه بهتر اینه که فقط نظاره گر باشی خدا از حق خودش همیشه گذشته اما از حق بنده خودش هیچ وقت نمی گذره من از دست خیلی از آدم ها ناراحتم اما تا به حال به هیچ کدومشون نگفتم و خدای من شاهده که هیچ وقت در برابر بدی هاشون از من بدی ندیدن بگذریم اگه با من کاری نداشته باشین انقدر حرف دارم بگم که نگو نپرس فقط خدا رو شکر که به من صبر داده و من هم با صبر و تحملم و به قول برادر گلم انوشیروان عزیز با عقل و منطق می تونم باهاش کنار بیام خدا هر مشکلی که جلوی پای بندش قرار میده بی حکمت نیست بازم شکرش هزاران بار شکرش به قول یکی از دوستای گل که میگه: رو هر پله ای که ایستادی خدا یه پله بالاتر از تو قرار داره نه به این خاطر که بگه من خدا هستم و تو بنده به این خاطر که دستت رو بگیره و کمکت کنه من الان تو همین وضعم رو پله ای قرار دارم که خدا یه پله بالاتر از منه و داره دستم رو میگیره و به من کمک می کنه خدا جونم تو تنها کسی هستی هیچ وقت من و فراموش نمی کنی تو همه حال کمک منی خدا یا شکرت می کنم و از همه ی چیزهایی که به من دادی و شاید من لیاقتش رو نداشتم سپاسگزار و شاکرتم خدایا چنان کن سر انجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار + نوشته شده در 87/11/19 14:36 توسط مریم |
خداحافظ همین حالا همین حالا که من بدجوری تنهام سلام دلم نیومد بدون خداحافظی از شما دوستای گلم برم آخه خیلی بهتون عادت کردم تو این دنیای مجازی اونقدر دوستای خوب پیدا کردم که حتی تو دنیای واقعی خودم انقدر دوستای خوب و با وفا ندارم به خدا دارم جدی میگم نه این که بخوام تعریف کنم ازتون نه فقط چیزی رو که تو این 6 ماه از شما دوستای گلم دیدم رو دارم می گم و بس خیلی از دوستان بودن که از همون اولین روز تاسیس وبم باهاشون آشنا شدم مثل: 1.امین که بهترین دوستم بود و هست و اولین کسی که به وبم سر زد و واسه این که وبم به پا شه خیلی کمکم کرده و همیشه از ممنو ن وسپاسگزارم تو تموم لحظه ها همرام بود و از هیچ کمکی دریغ نکرد 2. عباس ترکان عزیز که اون دومین دوست وب من بود که از طریق امین باهاش آشنا شدم و اونم به من کمک کرد 3. آقای نیما امجد که هر چند- چند ماهی می شه که به دلیل مشغله کاریشون دیگه آپ نمی شن اما ایشون هم یکی از دوستان خوبم بودن 4. مریم جونی خودم که بهترین دوست منه و همشهری خودم که اونم همیشه با من بوده و هست 4. مهتیار عزیز که خیلی به من لطف داشت و همیشه یکی از خواننده های نوشته های من بوده 5. پیمان عزیزم دوست گلم که با ایشون هم از طریق آقا امین گل آشنا شدم و خیلی آقاست و امیدوارم تو کاری که داره می کنه و یه مدتی دنبالشه موفق باشه و همچنین از هدیه زیبایی که روز تولدم به من داد و خودش زحمت ادیت عکس ها رو کشید تشکر می کنم و هیشه برام موندنیه 6. علی نازنین با من و این همه تنهایی که خیلی این روزا بهش سخت می گذره و امیدوارم که زودتر همه ی سختی هاش تموم بشه 7. برادر گلم انوشیروان عزیز که همیشه به من لطف داشت و داره و خیلی برام زحمت کشید و همیشه بهش زحمت میدم و بهترین هدیه ایشون به من آهنگ هایی بوده که برام میل کرده ازشون ممنونم و امیدوارم خانواده ی گرامنیشون و عسل بانوی نازنینش همیشه سلامت و شاد و به دور از هر غم و اندوهی باشن 8. مرضیه عزیز که ایشون هم همیشه همراه من بودن 9. داداش عباس گل که خیلی مهربونه و همیشه با من بود و تنهام نمی ذاشت 10. سپیده ی گل و نازنینم همه ی هستی من و به قول خودش خواهر دوقلوی من که هر چند مدت کوتاهی هست که با هم آشنا شدیم اما انگار سال هاست همدیگه رو می شناسیم و از دل هم با خبریم من و سپید نازنینم عین همیم یعنی مریم سپیدست و سپیده مریم ( خیلی دوست دارم سپیده ی نازنینم) هیچ وقت فراموشت نمی کنم 11. دکتر روشن فومنی که چند هفته ای افتخار آشنایی با ایشون رو دارم و خیلی متاسفم که به این زودی دارم میرم و نتونستم بیشتر از نوشته های ایشون استفاده کنم ۱۲.علی زیر گنبد کبود که همیشه همراه من بود ۱۳.سعید تکنواز که این اواخر باهاش آشنا شدم و همه ی دوستانی که گاه و بی گاه یه سری به من میزدن و یادم رفته که اسمشون رو بگم معذرت می خوام امیدوارم که خاطره خوبی با من توی این مدت داشته باشن و آدم بدی نبوده باشم و باعث ناراحتی کسی نشده باشم من بر میگردم اما نمی دونم کی ! یه مدتی احتیاج دارم که با خودم خلوت کنم و یه خورده فکر کنم باید مشکلاتم رو بر طرف کنم دل کندن از شما دوستای گل خیلی سخته ولی این طبیعت روزگاره نمی شه کاریش کرد همه ی ما یه روزی می ایم و یه روزی هم باید بریم نه اومدنمون دست خودمونه و نه رفتنمون البته این رفتن دست منه و برگشتنم با خداست اگه بتونم با خلوت کردن خودم رو قانع کنم که باید یه سری از مشکلات و قبول کنم و باهاشون کنار بیام زود برمیگردم دلم واسه همتون تنگ میشه تو رو خدا من و فراموش نکنین و اگه خوبی و بدی از من دیدین توی این شش ماه حلالم کنین اگه یه روزی برگشتم به همتون خبر اومدنم رو میدم که امیدوارم از شنیدن این خبر خوشحال بشین خداحافظی خیلی سخته اما من خداحافظی نمیکنم به همتون میگم به امید دیدار دوباره با کلی امید ------------------------------------------------------------------------------------------------ پی نوشت: دارم دیوونه میشم باورم نمیشه باید برم من بدجوری به این جا عادت کردم اما حال چندان خوبی ندارم سعی میکنم تا ۱یا ۲ هفته دیگه برگردم آخه من بدون شماها می میرم شما رو به خدا برام دعا کنین تا زودتر بتونم برگردم به جمع دوستای گلم + نوشته شده در 87/11/15 15:16 توسط مریم |
من از ابتدای آشنایی شدم جادوی موج چشم هایت تو رفتی و گذشتی مثل باران و من دستی تکان دادم برایت تو یادت نیست آنجا اولش بود همان جایی که با هم دست دادیم همان لحظه سپردم هستی ام را به شهر بی قرار دست هایت تو رفتی باز هم مثل همیشه من ویاد تو با هم گریه کردیم تو ناچاری برای رفتن و من همیشه تشنه ی شهر صدایت شب و مهتاب و اشک و یاس و گلدان همه با هم سلامت می رسانند هوای آسمان دیده ابری است هوای کوچه غرق رد پایت اگر می ماندی و تنها نبودم عروس آرزو خوشبخت می شد و فکرش را بکن چه لذتی داشت شکفتن روی باغ شانه هایت کتاب زندگی یک قصه دارد و تو آن ماجرای بی نظیری وحالا قصه ی من غصه ی توست و شاید غصه ی من ماجرایت سفر کردن به شهر دیدگانت به جان شمعدانی کار من نیست فقط لطفی کن و دل را بینداز به رسم یادگاری زیر پایت شبی پرسیدم از خود هستی ام چیست؟! به جز اشک و نیاز و یاد و تقدیر وحالا با صداقت می نویسم : همین هایی که من دارم فدایت دعایت می کنم خوشبخت باشی تو هم تنها برای خود دعا کن الهی گل کند در آسمان ها خلوص غنچه ی سرخ دعایت + نوشته شده در 87/11/12 12:42 توسط مریم |
اگه یه روز بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و بری و ....................................................................
..................................................................................... ........................................................................................... ................................................................................................ .................................................................................................... ........................................................................................................ ........................................................................................................... وبری وبری و بری و بری و بری و بری و ................................................................. اون قدر بری و به خونتون نرسی! اون وقت می فهمی کلاغه تو قصه ها چی میکشه!!! + نوشته شده در 87/11/03 14:21 توسط مریم |
|